دل نوشته..
شنبه 20 اردیبهشت 1399 ساعت 12:19 ب.ظ | نوشته شده به دست ملیحه همسفر حسین | ( نظرات )
بدترین پاداش برای یک استاد این  است
که شاگردش تا ابد شاگرد او باقی بماند
دلنوشته ای به قلم؛ همسفر عاطفه از لژیون راهنمای محترم خانم زینب


"بنام قدرت مطلق الله" 
راهنمای عزیز و مهربان بنده از ما خواست  دلنوشته ای در وصف هفته راهنما بنویسیم، من برای نوشتن، مَلالم گرفت حالا چه بنویسم؟؟؟ با خودم گفتم خُب چه اجباریست اصلا نمی نویسم.
گویی آموزشها در من بی اثر نبود، به آن علت که سی دی ترس عجیب در مقابل  چشمم روشن گشت.
با خود گفتم  اگر می خواهم انسان موفقی در این راه شوم، حتی برای سنجیندن خودمم هم شده، یک گام بردارم و این حس بَدِ ترس را کنار بگذارم و هرچه هست فقط بنویسم. بنویسم تا بیشتر به خودم مطمئن شوم که من هم، می توانم.
خواستن توانستن است اما خواستن، بعد از باور شدنِ ذهنی، قابلیت تبدیل به عمل را دارد.
واین گونه شد که تصمیم گرفتم من هم بنویسم، ولی نه دلنوشته ای پیچیده و کپی شده! بلکه هر چه هست از ژرفای دلم بنویسم. به قول شاعر هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. و این چنین شد که برای اولین بار دلنوشته ای نوشتم!!! 
همیشه فکر می کردم  برای اینکه به هدف ها و آرزوهایم برسم باید تلاش و تجربه کنم، اما نمی دانستم از چه راه و چطور! حقیقتش قدری تشخیص برایم سخت بود، چون بعضی مواقع سردر گم می شدم، اینکه کدام راه  درست است یا غلط؟
فکر می کردم اگر به زندگی دیگران نگاه کنم و ببینم آنها  چه کار  می کنند یا کجاهای زندگیشان مشکل دارند که به اصطلاح خودم  درسی از خطاهایشان بگیرم موفق ترم. در این صورت  هم ایراد خودم را  می گیرم  و هم یک تجربه می شود که من انجامشان  ندهم. یا مثلا اگر مشکلی در زندگی ام وجود داشت  به خاطر این بود که برایم کم گذاشتند یا آنها مقصر اصلی مشکلات من هستند.
ولی خب  همه این تصورات و تعقلات راهی بود که هیچ وقت  نتیجه نداشت چون درایتِ این را نداشتم که هر کسی باید مسئولیت زندگی خودش را بپذیرد. یا همین تفکر کردن در  هر کاری، چیزی بود که شاید کمتر  در زندگی برای من کاربردی بود، چون بعد از خرابکاری اصولا تازه  تفکر عمیق می کردم که چرا از اول درست فکر نکردم که پایان کارم چنین شده است، و خیلی خیلی مشکلات عدیده دیگر... 
مطمئناً همه این جنگ و جدال ها و مشکلات در زندگی همه ما آدمها هست ولی من بعضی مواقع واقعاً نمی‌دانستم که چطور و چگونه باید با آنها کنار بیایم و تازه  با تدابیر غلط خرابترش هم می‌کردم.
با ورودم به این مکان و بعد از آموزش گرفتن  تازه فهمیدم مشکل اصلی خودم هستم، چون بنظر، من خودم را تا بحال نمی شناختم! چه برسد به اینکه دیگران را بشناسم و مهمتر از همه شریک زندگی ام را!
خلاصه در گیرو دارِ فراز و نشیب زندگی و با فکر اینکه برای زندگی ام درست و اصولی تلاش می‌کنم بلکه به آرامش برسم با یک اتفاق منحوس از خواب غفلت بیدار شدم!
اینکه هوشیار شوی، همه تلاش هایی که برای زندگی ات کردی، بی نتیجه بوده است، و همسرت به مواد روی آورده، بی درنگ استنباط کردن این درد بدترین حس دنیاست. در آن لحظه تمام حس های خوب هستی برایت متوقف می‌شود و بی مصرف. با خودت می‌گویی یعنی این همه مداومت و تکاپو برای زندگی بی فایده بود؟؟؟
خب! شاید این اتفاق، باید می افتاد! چون به فال نیک می‌گیرم که این اتفاق ناخوشایند، راه و روش درست زندگی کردن را به من نشان داد و مسیر زندگی ام را دگرگون و انقلابی در من به وجود آورد!!!!
من بعد از رهایی مسافرم به کنگره آمدم. می‌دانم دیر آمدم چون باز در آن دوره به خیال واهی خودم فکر می‌کردم کنگره که جای من نیست!
اصلا حالا چرا آمده ام؟ حالا که به خواسته ام رسیده ام و مسافرم با سربلندی از سفرش بیرون آمده است، پس برای چه از او خواستم در سفر دومش بر خلاف سفر اول همراهی اش کنم؟
شاید به این دلیل که او فارغ از ترک مواد با حالی خوش و انرژی انبوه و اصلا بگویم در غالب انسانی دیگر از سفر خود باز گشته، و اینها دلایلی شد که من هم بخواهم این سفر را تجربه کنم و این حس آرامش را در وجودم منتشر کنم.
چه درست می‌گویند : بعضی چیزها هست که تا موقعش نرسد اتفاق نمی افتد.
 به هر تقدیر اگر هم  حالا در این راه و مکان هستم با خواست و میل قلبی خودم هست نه از روی اجبار و وظیفه. چون باورش کردم، برایم مسّرت بخش است و شیرین.
حال می رسیم به اصل موضوع دلنوشته ای در وصف راهنما‌؛ آن  پیش زمینه در ابتدای نگاشتنم  را باید اقرار میکردم تا به خودم معطوف می‌کردم که بدون راهنما و آموزش درست و  اصولی نمیتوان زندگی کامیاب داشت.
حال که راه برایم باز و نمایان شده است تمام سعی و مجاهدتم را می‌کنم تا شاگرد خوبی باشم تا بتوانم راه استادم را ادامه بدهم و به هم نوعانم خدمت کنم، چون بدترین پاداش یک استاد این  است که شاگردش تا ابد شاگرد او باقی بماند.
و در آخر کمال تشکر و قدر دانی از استاد مهربانم خانم زینب عزیز را دارم که وجودش باعث آرامش و فراغ بال من میباشد.
امیدوارم در این راه همیشه مفتخر و سر افراز باشد.
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر روزیتا یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 12:17 ق.ظ
بسیار زیبا نوشتی موفق باشید
همسفرسمیه (همسفرمصطفی) لژیون 6 شنبه 20 اردیبهشت 1399 07:23 ب.ظ
باسلام بسیار زیبا بود مطلبتون
همسفر رقیه ل۶ شنبه 20 اردیبهشت 1399 06:01 ب.ظ
بسیار زیبا خانم عاطفه عزیزم
همسفر زینب لژیون یکم شنبه 20 اردیبهشت 1399 04:15 ب.ظ
خدا قوت خدمت خانم عاطفه عزیز بسیار عالی بود .امیدوارم که شما هم این جایگاه کمک راهنمایی را تجربه کنید❤❤❤❤❤
باتشکر از گروه سایت ❤❤❤❤
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic